تابستون ۱۳۹۳ بود که تبلیغ یه سرویس وبلاگی ایرانی رو توی «دیجیاتو» دیدم. از اسم و دامنه‌اش خیلی خوشم اومد: «بیان» و «blog.ir». فوری یه اکانت ساختم و وارد پنلش شدم. در نگاه اول منو یاد رابط کاربری «وردپرس» انداخت، همون سرویسی که سال‌ها دوست داشتم توش وبلاگ داشته باشم و یه چیز خیلی باحال‌تر: تبلیغات نداشت. یه سری امکانات خفنی هم داشت که همه‌شون رو یک‌جا توی یه سرویس ایرانی ندیده بودم.
خواستم بهش کوچ کنم ولی دیدم که هیچ کسی از آشناها و رفقامون اینجا نیستن؛ درسته یه عده‌ای از قبل کاربر داشت ولی خب، دوستشون نداشتم و مخاطب من حساب نمی‌شدن، منم مخاطب اونا نبودم راستش. تا این‌که کم‌تر از یک سال بعدش، اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد ۱۳۹۴ بود که بلاگفا ترکید و همگی به معنای واقعی کلمه «در به در» شدیم! چند روزی گذشت دیدم یکی‌یکی دوستامون با همون آدرس بلاگفاشون تو بیان وبلاگ زدن؛ اولینا هم گردن کلفت‌ترین‌هاشون بودن که برای ما حرفشون حجت بود. منم که چای معطل قند (!) و یک سالی بود اکانت آماده داشتم، یه قالب براش انتخاب و ادیت مختصری کردم و بوم! اومد بالا. هنوزم همون قالبه فقط هر چند وقتی هی آپدیتی چیزی براش دادیم و الان دیگه تقریباً ربطی به قالب اصلی (قالب «باشگاه») نداره.
هنوز یک ماه نشده بود که همهٔ دوستامون (به جز ۴-۵ نفر) اومدن اینجا و به حدی رونق گرفت که بیان هر چند روزی با امکانات جدید برامون دلبری می‌کرد و نهایتاً تیر خلاص رو با قابلیت «وبلاگ دوستان» شلیک کرد؛ منتها با سازوکار «دنبال کردن» مشابه شبکه‌های اجتماعی که یه فرصت بی‌نظیر برای درخشش یکسان به همه می‌داد؛ چه ما پیر و پاتال‌ها و چه جوونای جویای نامی که از بین‌شون نام‌های خیلی بزرگی بعداً دراومدن و به شخصه کِیف می‌کنم توی جایگاه امروز می‌بینمشون.
هنوزم که هنوزه معتقدم دوران طلایی این ۲۰ سال وبلاگ‌نویسیم، همون حد فاصل ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۷ بود؛ ماجراهای تلخی بعدش رخ داد که نه خودم تمایل به یادآوریشون دارم و نه به بحثمون مربوطه ولی از خلال همون جریانات بود که با آقای قدیری آشنایی و رفاقتِ راه دوری حاصل شد و مثل همهٔ آدم حسابیای تحصیل‌کرده ازشون چیزای خوبی یاد گرفتم. هرچند خیلی جاها قطعاً دو نقطهٔ مقابل همیم ولی همیشه از ایشون به عنوان یکی از محترمین و معلمانم یاد کردم و می‌کنم. ایشونم همیشه به من لطف داشتن و چند باری از اسمم تعریف کردن و هر جایی صحبت از لکنت می‌شد، برام اون محتوا رو فوروارد می‌کردن؛ این‌که یادم بودن همیشه برام ارزشمند بود.
خلاصه این‌که امیدوارم نظرشون برگرده و این فضا رو از دست ندیم هرچند که احتیاطاً بک‌آپ نوشته‌هامو برداشتم ولی خب، با اون چند هزار کامنت چی کنم؟ با  اون ۲۰ هزار سال خاطراتم چی کنم؟ منی که یکی از تراپی‌هام خوندن کامنت پستای قدیمی خودم و دوستانم بود، چی کار کنم؟ من هنوزم «مترسک» مازیار فلاحی رو می‌شنوم پرت می‌شم به وبلاگ و رفقا و خاطرات خوش اینجا. من بچهٔ وبلاگم، حتی همین الانم که عمدهٔ تمرکزم روی شبکه‌های اجتماعیه بازم مدل وبلاگی فعالیت می‌کنم و با افتخار هم داخل بیو نوشتم «وبلاگ‌نویس».
حالا درسته هم‌چنان امیدواریم اینجا از بین نره ولی دوستانی که تمایل دارن می‌تونن منو تو کانال تلگرام و صفحهٔ اینستاگرام داشته باشن. وبلاگ بلاگفام از همون سال ۱۳۹۴ درسته غیرفعاله و همهٔ محتواش پرید ولی هنوز دست خودمه و بعید نیست روزی دوباره اونجا هم برگردم؛ هرچند که هنوزم بعد از ۱۱ سال دلم با خودش و مدیرش صاف نشده و کماکان بیان رو خونهٔ خودم می‌دونم، برعکس بلاگفا که اگه هم بهش برگردم حس مستاجر رو دارم.