مردی سالها پیش، در اوجِ خوشنامیِ ناشی از گمنامی، با دختری از خونوادهٔ خیلی بزرگ و ثروتمندی ازدواج کرد. به خاطر عجله و سهلانگاری و انجام ندادن آزمایش، کودکی با انواع اختلالات مهلک نصیبش شد؛ نهایتاً هم اون کودک هنوز به جوانی نرسیده بود که فوت کرد.
همون مَرد تهموندهٔ خوشنامیاش رو چوبِ حراج زد و رو آورد به انواع اعتیاد و شرطبندی و سوزوندن دارایی خودش و ارثیهٔ پدر زنش؛ در خلال این بیبندوباریها، خانمی رو با انواع وعدههای تخیلی، به دام خودش کشوند ولی اون رابطهٔ پنهانی، به بچهای ناخواسته منتهی شد.
تا مدتها منکر میشد که «نه این بچهٔ واقعی من نیست و اون هنوز به دنیا نیومده و هنوز چند دههٔ دیگه فرصت میخوام بچهٔ واقعیم رو نشونتون بدم». تا اینکه بزرگ شد و شباهت کامل و آزمایش، ثابت کرد که ۱۰۰ درصد پدر اون کودک، خودشه. تمام عمر، دیگران اون بچه رو آزار دادن و و کتک زدن و با بدترین الفاظ صدا کردن. بدون اینکه خودش تقصیری در اون شرایط داشته باشه و انتخابش باشه. اون خودش قربانیِ اصلی هم بود.
امروز که سالیان درازی گذشته و پیر و فرتوت شده، چند سالی میشه همسر عقدیش دق کرده از دنیا رفته؛ و حالا فرزند غیررسمیش که تحت تربیتِ صحیح مادر و برخلاف خودش، آدم حسابی شده و اسیر توهمات نیست، عاقلانه عاشق شده و میخواد از این به بعدِ زندگیش رو به خوبی و به جبران همهٔ این سالها، شکل بده؛ تا آرامشی عادی، مثل بقیهٔ اطرافینش، رو تجربه کنه.
ولی اون آقا، که خودش رو الان بزرگتر و دانای کل و عاقلِ خاندان میدونه، مدام سعی در آگاهیرسانی و بیانِ حقیقت و لفاظی و تکرارِ وعدههای قدیمیش داره. چون معتقده همه نادان و بیسوادن جز خودش؛ فقط اونه که میفهمه و هر کی جز اون عمل کنه، هیچی بارش نیست و قطعاً سرانجامش سیاهیه. هر چی هم پسرش میگه «سیاهی اینیه که الان توشم» میگه: «نه، تو نمیفهمی که همه چی سفیده». چرا؟ چون مطمئنه اگه این ازدواج سر بگیره دیگه کسی براش تره هم خورد نمیکنه؛ دلش برای کسی نسوخته، از نابودی خودش میترسه.
وقتی هم کسی بهش میگه «تو با اون نتایجی که بار آوردی اصلاً صلاحیت نداری راجع به زندگی حرف بزنی و دیگران رو نصیحت و هدایت کنی و دستاوردت همین سیاهبختی امروزشه و بذار خودش انتخاب کنه» در جواب میگه: «نه، این نتایج واقعی نبوده و اون هیچی نمیفهمه و فقط باید چشمش به دهن من باشه وگرنه سودجوها ازش سوءاستفاده میکنن» ولی وقتی ازش پرسیده میشه «مگه چیزی برای سوءاستفاده هم باقی گذاشتی؟» جوابی نمیده و فقط سکوت میکنه.
(این روایت زندگی شخصی یک نفر نبود)