بابایی اصرار داره وسط انبار چوب خشک، بساط جوج و منقل به پا کنه؛ هر کسی هم بهش میگه «بابا جان نکن، همه چی میسوزه» نادیده میگیره و خیلی بخواد لطف کنه مسخره و تحقیرش میکنه. دیگه خیلی کلافه بشه، بهش توهین میکنه و دو تا هم میزنه توی سرش. حالا که انبار همون بابا سوخته، معتقده تقصیر چوبا بوده که سوختن، پس خرابکار هستن و باید موریانه به جونشون انداخته بشه؛ چون دشمنم رو شاد کردن.
در حالی که کبریت و بادبزن از روز اول دست خودش بود و هنوزم هست؛ همین حالا هم جای اینکه آب بریزه روی آتیش، مدام بنزین بهش اضافه میکنه. هر روز هم بنزینش رو باکیفیتتر و قویتر میکنه، ولی کماکان معتقده همهٔ تقصیرا، گردنِ چوبا و همسایه و کلاغهای خبرچینه. نوچههاش هم نهتنها هوشیارش نمیکنن بلکه چون آبانبار شهر دستشونه، منفعتشون در هر چی بیشتر سوختنِ اون انباره و اصلاً چه اهمیتی داره که پسفردا حتی یه دونه چوب هم باقی نمیمونه برای ارباب؟
(انتشار نخست: ۱۵ آبان ۱۴۰۱)
چه جالب سراغ نوشتن تمثیلی رفتین ((-: