چون امروز زادروز حضرتِ فردوسیه، یه خرده راجع بهش حرف بزنیم:
- بین همهٔ شخصیتای عزیز و محترمم، دو نفر جایگاهشون متفاوته: داریوش هخامنشی و فردوسی. که فردوسی برام یه سروگردن بالاتره.
- هیچ «چیز» ایرانی (همین قدر کلی) بالاتر از «شاهنامه» نبوده و نیست و نخواهد بود. یا به قول استاد بهرام بیضایی: مهمترین مبارزهایه که در این کشور انجام شده. دقت کنید که نمیگه «اثر اعتراضی» بلکه میگه «مبارزه». چرا که همیشه رسم بر این بوده و هنوزم هست، که وقتی مردمی مغلوب میشن، شخص غالب بهشون القا کنه شما هیچی نیستید و اولین چیزی هم که ازشون میگیره، زبان و فرهنگ و داشتههای فرهنگی و تمدنیشونه. ما نه فقط زبان فارسی رو، بلکه ایرانی موندنمون رو مدیون شاهنامهایم؛ و برای همین هر ایرانی در هر کجا و زمانی که هست، باید این کتاب رو بخونه تا کسی نتونه هویتش رو بگیره.
- وقتی سواددار شدم خانواده اولین کتاب غیردرسی که برام گرفتن، شاهنامهٔ مناسب کودکان بود. داستانای شاهنامه رو جداجدا توی صفحات خیلی کم و متن خیلی ساده نوشته بود و بیشترشم تصویر بود. ولی چنان اون نوشتهها و نقاشیا توی ذهن منِ ۷ ساله موندگار شد که هنوز وقتی اسم هر کدوم از شخصیتا و ماجراهای شاهنامه رو میشنوم، دقیق اون صفحهٔ کتاب برام تداعی میشه و حتی یادم میاد که موقع خوندنش کجای خونه نشسته بودم؛ امیدوارم هنوزم از اون مدل کتابا باشه. احتمالاً خانوادهام فکرشم نمیکردن این کارشون چنین تأثیر عمیقی روم داشته باشه.
- آخرین باری که «بلکفرایدی» خرید کردم، یه شاهنامهٔ به متن روان گرفتم. با اختلاف ارزشمندترین چیزیه که برای خودم هدیه گرفتم.
- هر زمانی که خیلی ناامید و ناراحت و سرخوردهام، میرم سراغ شاهنامه؛ هر بار هم صدای فردوسی از هزار سال قبل توی گوشم میپیچه که: فرزندم، اجداد تو روزگاری مشابه و حتی سختتر رو هم از سر گذروندن ولی یقین داشته باش ایرانت دوباره قشنگ میشه. آخرین بار همین دیروز سراغش رفتم.
- دفعهٔ قبلی که خراسان و توس رفتم، سال ۱۳۸۹ بود. کاش دوباره جور بشه برم دیدار فردوسی. خیلی حرفا و دردِ دلها این سالها روی دلم تلنبار شده که شاید مطمئن نباشم همهاش رو همه بفهمن ولی مطمئنم فردوسی کامل میفهمه.
- وقتی موقع ساخت مقبرهٔ فعلی، نبش قبرش میکردن متوجه میشن دو تا جمجمه توی خاکه. با امکانات اون روز طبیعتاً قابل تشخیص نبوده که کدوم برای خودشه ولی یه نفری توی همون جمع، عمیقترین شوخی فارسی رو [به عقیدهٔ من] به زبون میاره: شاید فردوسی دو تا مغز داشته!
- من هیچ وقت پُز داشتههامو نمیدم تا مبادا دل کسی بلرزه و ناراحت بشه ولی ایرانی و هممیهنِ فردوسی بودنم رو همیشه با صدای بلند میگم؛ تا کور بشه اونی که حسوده و با ایران و ایرانی و فردوسی مشکل داره.
- استاد حبیب یغمایی توصیف خیلی جالبی داره: اگر تمام ثروت ایران را در یک کفهٔ ترازو قرار دهند و شاهنامهٔ فردوسی را در کفهٔ دیگر، این کفه سنگینتر خواهد بود.
- برای من امروز، «روز شعر و ادب فارسی»ـه و نه ۲۷ شهریور.
- شبی فردوسی به خوابِ انسانی میره و میپرسه: چرا غمگینی؟ انسان میگه: چون فلانی به شما توهین میکرد. فردوسی میپرسه: به چه زبانی دشنام میداد؟ که انسان جواب میده: فارسی. فردوسی لبخندی میزنه و میگه: همین که فارسی سخن میگفته کافیه، اهمیتی نداره چی گفته!
- شاید خندهدار به نظر بیاد ولی اینکه اسم جد ما ابوالقاسمه و نامخانوادگیمون (با کمی اغماض) هممعنیِ «فردوسی»ـه خیلی برام خوشاینده. حس میکنم ترکیبِ اون علاقه و این تشابه اسمی، نمیتونست خروجیای جز این داشته باشه!
- کتابی که الان در حال نگارشش هستم با هیچ جملهای بهتر از این مصراعِ شاهنامه نمیتونست شروع بشه: خداوند نام و خداوند جای.
(«ضحاک» از فردوسی و با صدای مونشید و شاین)
(درسته نسل ما فردوسی رو ندید ولی استاد بهرام بیضایی رو دید؛ هرچند که خیلی زود رفت)