می‌دونم که قطعاً قضاوت (و احتمالاً سرزنش) می‌شم ولی این روزا سر سوزن نیرویی که برام مونده رو اختصاص دادم به زندگی روزمره (که حالاحالاها خیالِ عادی شدن نداره) و پیگیری اخبار و دیدن و شنیدن تصاویر و صداهای دل‌خراش خارج از ظرفیتم شده.

زمانایی که کاری چیزی ندارم هم خودمو می‌زنم به شارژ؛ با عزیز و عزیزانم وقت می‌گذرونم، ادامهٔ بازنویسیِ کتابم رو پیش می‌برم، «پایتخت» و «تام و جری» می‌بینم، تمرین آواز می‌کنم، به ماهیام می‌رسم و...

بعد از ۱۸ سال تلاش کردن، حس می‌کنم یه چیزایی تو روح و روانم نیاز اساسی به ترمیم شدن پیدا کرده. این نه بی‌تفاوتیه، نه عادی‌سازی، نه کنار اومدن نه هیچ انگ دیگه‌ای؛ من صرفاً کفگیرِ توانم خورده به تهِ دیگ. بیشتر از این با پیشونی‌درد و شقیقه‌درد و ریزش مو و زخمای استرسی و وحشتناک‌ترین کابوسای شبانه نمی‌تونم سر کنم. با اشکای دم مَشکی که مدام جاری می‌شن و چشمام یه طوری کاسهٔ خون شدن که هر کی می‌بینه فکر می‌کنه زهرماری خوردم یا کشیدم، که دیگه اصلاً نمی‌تونم ادامه بدم.

شاید یک روزی دوباره مثل قبل، منم تونستم یه پرچم ایران دست بگیرم و حرف بزنم، ولی الان؟ نه. نهٔ نَه.

(همهٔ اینا رو گفتم ولی تا ابد: پاینده ایران)